تبليغاتX
لحظه
تراشیدم....پرستیدم....شکستم

جمعه رفته بوديم آبادان، حدود ساعت 4 بعد از ظهر بود كه احتياج شديد به دستشويي پيدا كردم پاركي كه داخلش نشسته بوديم دستشويي نداشت و من هم شروع كردم به گشتن تا به مسجدي رسيدم كه خادم اون داشت دم مسجد را ميشست :

- آقا ببخشيد مسجد دستشويي داره؟

- دستشويي هاش تو خيابون پشتي هستند ولي الان درش بسته!

- ميشه يه زحمتي بكشين و درش را باز كنيد؟

- تازه شستمشون ولي اگه كارت خيلي فوريه 1000 تومن ميگيرم و در دستشويي را باز ميكنم!

- حاجي مگه در موزه لوور را ميخواي باز كني كه 1000 تومن ميخواي

- من نميدونم چي ميگي ولي به هرحال اگه راضي اي بگو تا در را باز كنم

- راضي كه نيستم ولي مجبورم! حداقل بگذار زنگ بزنم تا بقيه هم بيان

- اشكال نداره تو 1000 تومن را بده ده نفر را بردار بيار

خلاصه رفتم به همراهان گفتم بابا همچين جريانيه و حتي اگر دستشويي ندارين بياين دو تا اخ و تف بندازين 1000 تومنش دربياد. همين كه منتظرشون بودم يك نگاهي به سر در مسجد كردم ديدم نوشته " حسينيه اصفهانيهاي مقيم آبادان" ! با خودم گفتم اي دل غافل من گفتم آبادانيها ديگه اينقدر هم ناجنس نيستند بگو طرف اصفهانيه!

سرتون را درد نيارم رفتيم و كارمون را كرديم و اومديم بيرون موقعي كه داشتم 1000 تومن را بهش ميدادم بهش گفتم:

-آقا شما اصفهاني هستي؟

- نه آقا من مال همينجام، آبادانيم!

- عجب!

- يعني چي عجب!

- هيچي بابا، بيا حاجي اين هزار تومن خودت اين هم 1000 تومن اضافه ، فقط ما خودي بوديم اشكال نداره ولي جان تو براي اين مهمونهاي غريبه كه از شهرستانهاي ديگر ميان اين بازيها را در نيار آبروي خوزستانيها را نبر!

 

پ.ن 1: خيلي دلم ميخواست اين جمله آخري كه با رنگ آبي مشخص كردم را به طرف بگم ولي نميدونم چرا اين جمله را نگفتم...

پ.ن 2: اي خدا لعنت كنه اين استقلال را كه باعث شد سگ و سوتك به آدم بخندد. اين دو روزه فقط باباطاهر عريان نيومده تو اتاق من كه سربه سرم بگذاره اون هم چون عريان بود نگهباني دم در جلوش را گرفت...

پ.ن 3: اين گرد و خاك هم امسال بدجوري دمار ما را دراورده، امسال تقريبا هيچ هفته اي را بدون گرد و خاك نگذرانديم. حالا فكر كنيد تو اين گرد و خاك يك نمه باروني هم بزنه، فكر كن چه بلايي سرمون مياره به اين 6 تا عكس از ماشين من نگاه كنيد تا به عمق ماجرا پي ببريد .

عکس1           عکس 2              عکس3              عکس4            عکس5              عکس6  

پ.ن 4: اگر كسي دعوتنامه بالاترين ميخواد بگه من خودم يكسال تو بالاترين عضو بودم بالاترين اجازه دعوت كردن كسي را به من نداد، خانمم يكماهه عضو شده بالاترين اجازه دعوت 100 نفر را بهش داده...

پ.ن 5: اگر يوتيوب براتون فيلتر نيست و به اينترنت پرسرعت دسترسي داريد اين ويديو از كنسرت لارا فابيان را حتما نگاه كنيد اتفاق جالبي در آن مي افتد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:56  توسط صادق  | 

هفته گذشته بازي تيمهاي فولاد خوزستان و سپاهان نوين اصفهان به خشونت كشيده شد كه حاصل اين درگيريها مضروب شدن داور با چوب توسط يكي از هوادران فولاد بنام "هاشم" و در ادامه مضروب شدن سه تا از تماشگران فولاد توسط تداركات تيم اصفهاني بود. برنامه نود پنج شنبه شب گذشته به بررسي اين بازي پرداخت و درضمن تماسي با مديرعامل فولاد گرفت. رضائيان مديرعامل فولاد در قسمتي از صحبتهاش درباره "هاشم" چنين گفت: (به نقل از وبلاگ نوشته هايي با طعم حاشيه)

حرفهای مدیرعامل باشگاه فولاد خوزستان بود . مدیر این باشگاه در باب پسرکی سخن می گفت به داور حمله کرد .  اسم این پسرک هاشم بود او جوانی ۱۸ ساله که پدر و مادرش را در سنین کودکی از دست داد و بعد از آن آواره خیابان ها شد و به هیچ عنوان به مدرسه نمی رفت . همیشه در شهرهای خوزستان آواره خیابان بود و شدیدا هم علاقه مند به ورزش فوتباله و در هر بازی که تیم های خوزستانی مسابقه دارد او هم در ورزشگاه حضور دارد . هاشم جوان ۱۸ ساله که عاشق فوتباله در جامعه کاری ندارد . تمام اوقاتش به دیدن فوتبال می گذرد . این جوان که آموزشی از جانب هیچ کسی ندیده است و نمی داند آداب شخصیت مطلوب چیست ؟ اگر برخورد هایی انجام می دهد به دلیل نداشتن آموزش مناسب است . مدیرعامل باشگاه فولاد خوزستان می گوید : از این هاشم ها زیاد است و این برمی گردد به ناهنجاری های اجتماعی که ربطی به فوتبال و جو ورزشگاه ندارد و وقتی این جوان جایی برای خالی کردن خود ندارد جایی بهتر از ورزشگاه فوتبال پیدا نمی کند و اینچنین صحنه های تلخی ایجاد می کند .

 

اما انگيزه من از گفتن اين حرفها چيه؟ اين هاشم آقا را من چند سال پيش ملاقات كردم. اين بشر اعجوبه اي بود در نوع خودش! اين بشر از 8 سالگي كه نامادري اش او را از خانه شان در خرمشهر بيرون كرده تا به امروز آواره خيابانهاي خرمشهر و آبادان و اهواز است. چند سال پيش يكي از دوستان من دست اين بابا را گرفت و به خونه خودش آورد و حدود شش ماهي پيش خودش نگه داشت و آخر سر هم بر اثر فشار فاميل كه از نگهداري يه پسر غريبه كه عقل درست و حسابي هم نداشت توسط اين دوستمون ناراحت بودند، مجبور شد كه او را به آشنايي در باشگاه فولاد بسپاره و از آن زمان تا الان هاشم به عنوان پادو در باشگاه فولاد مشغول بكاره و شبها هم همونجا تو باشگاه ميخوابه... اول سه تا حكايت از اين هاشم براتون بگم تا برسيم به اصل ماجرا:

1- اين هاشم اوايل كه پيش دوست ما آمده بود عشق عجيبي به جاروبرقي پيدا كرده بود، آخه تا حالا جاروبرقي نديده بود! هر لحظه كه دوست ما پاشو از خونه ميگذاشت بيرون تا برميگشت ميديد كه هاشم جاروبرقي بدست وسط اتاق وايساده و ميگه: " عمو محمود تمام قاليهات را برات سشوار كشيدم!"

2- اين دوست من تعرف ميكرد كه يكبار قالي را با همديگه شستيم و برديم بالاي پشت بام و روي ديوار پهن كرديم تا خشك بشه. وقتي از خونه بيرون اومدم ديدم كه قسمت اعظم قالي داخل كوچه است و امكان داره كه قالي به داخل كوچه بيفته بخاطر همين برگشتم داخل خونه و گفتم هاشم برو بالاو قالي را يك كم بكش بالاتر. هاشم رفت بالي پشت بام و تا چند دقيقه خبري ازش نشد يكدفعه ديدم در خانه را ميزنند، رفتم در را باز كردم ميبينم هاشم دم دره و قالي هم روي دوشش! ميگم هاشم پس چي شد؟ ميگه " عمو محمود رفتم قالي را بكشم بالا، زورم نرسيد قالي منو كشيد پايين و با قالي پرت شدم تو كوچه....

3- اوايل كه هاشم رفته بود باشگاه فولاد گه گداري سري به اين رفيق ما هم ميزد. وقتي داشت ماجراي اولين فوتبالي را كه تو استاديوم ديده بود تعريف ميكرد گفت: "عمو محمود يه دقيقه حواسم پرت شد  فولاد يه گل زد ولي هرچي منتظر ماندم نامردها صحنه آهسته اش را بازي نكردند!" شمايي كه هاشم را نميشناسي الان داري فكر ميكني كه هاشم داشت شوخي ميكرد ولي باور كنيد كه جدي ميگفت! تقريبا يكساعت طول كشيد تا بچه ها براش توضيح دادند كه صحنه آهسته را بازيكن ها بازي نمي كنند بلكه مختص تلوزيون است...

 

همه اينها را گفتم كه بدانيد هاشم چه جوان ساده و بدبختي است اما سوال من در پاسخ به اين مطلب دوستمون در وبلاگ نوشته هايي با طعم حاشيه اين است:

 آيا هاشم ناهنجاري اجتماعي است يا آن نامادري كه هاشم را آواره خيابانها كرد؟

آيا هاشم ناهنجاري اجتماعي است يا آن 500 هزار نفري كه برنامه نود اين هفته را ديدند و هيچكاري براي هاشم نكردند؟

آيا هاشم ناهنجاري اجتماعي است يا آن فاميلي كه دوست مرا مجبور كردند تا هاشم را از خانه اش بيرون كند؟

آيا هاشم ناهنجاري اجتماعي است يا مني كه نشستم مطلب به اين گندگي را نوشتم تا آمار بازديدكننده هاي وبلاگم را چند صد تا بالاتر ببرم و هيچ كاري براي هاشم و هاشم ها نكرده ام؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:20  توسط صادق  | 

سرهنگ«جيكاك» مأمور اطلاعاتي بريتانيا، در طي جنگ جهاني دوم و پس از آن در ايران نقش زيادي را در جهت منافع كشورش ايفا نمود. جيكاك با خاتمه جنگ جهاني دوم به استخدام شركت نفت ايران و انگليس درآمد. مي گويند كه حكومت واقعي مناطق نفت خيز در دست او بود.جيكاك اغلب اوقات خود را در ميان عشاير بختياري مي گذراند و با توجه به استعداد خارق العاده خود در يادگيري زبان در مدت بسيار كوتاهي توانست زبان فارسي و از آن مهم تر گويش بختياري را همچون زبان مادري خود يادبگيرد . به حدي كه تشخيص او از غير بختياري ها بسيار مشكل بود . خصوصاً اينكه با شگرد هاي خاص تفاوت ظاهري خود را نيز بوسيله گريم هاي مداوم با چهره بختياري ها به حداقل مي رساند و البته چنانچه حكايت مي كنند آنقدر بر زبان و گويش و تاريخ و فرهنگ بختياري مسلط بود كه چنانچه كسي نيز مي خواست از ظاهر او به خارجي بودنش مشكوك شود با صحبت كردن و روبرو شدن با اطلاعات او يقين پيدا مي كردند كه وي بختياري است ! جيكاك علاوه بر قدرت فوق العاده اش در زمينه يادگيري و تطبيق با محيط برگ برنده ديگري نيز داشت و آن شوخ طبعي ذاتي وي بود !

 نام جيكاك براي مردم مناطق نفت خيز جنوب و خصوصاً مردم مسجدسليماني ها و عشاير بختياري نامي آشناست . نامي كه به نمادي در نيرنگ و حيله گري آنهم از نوع انگليسي تبديل شده و حتي امروز نيز معمولاً به كساني كه به نيرنگ و مكر و حيله و البته سياستمداري از نوع خاص كلمه مشهورند لقب جيكاك مي دهند !

جيكاك در راه جلوگيري از ملي شدن صنعت نفت تمام تلاش خود را بكار برد. او علاوه بر تشويق بختياري ها به بي توجهي به ملي شدن صنعت نفت، كوشش نمود تا در كار هيئت خلع يد از شركت نفت ايران و انگليس خلل ايجاد نمايد. به گفته ي حسين مكي به هنگام عزيمت هيئت خلع يد به آبادان، جيكاك تصميم گرفت عده اي را تحريك كند تا اتومبيل اعضاي هيئت را از روي پل بهمن شير به داخل رودخانه بيندازد اما اين توطئه ناكام ماند. سرانجام دولت ايران كه به كارشكني و اخلال جيكاك در امر ملي شدن صنعت نفت پي برده بود وي را از ايران اخراج نمود.

حكايتهاي زيادي از حضور سرهنگ جيكاك كه بعدها به "مستر جيكاك"  و در اواخر حضورش در ايران به "سيدجيكاك" معروف شد نقل مي شود  كه در زير چندتاشون را ميارم:

1- جيكاك در اوايل حضورش در شركت نفت ايران و انگليس به عنوان سرپرست يك دكل حفاري مشغول به كار شد. يكروز يكي از كارگران محلي از بالاي دكل به زمين افتاد و درجا مرد. افراد محلي كه از فوت فاميلشان به شدت عصباني بودند و جيكاك را مسئول اين واقعه مي دانستند بسوي او حمله كردند. جيكاك كه مرگ را در يك قدمي خود ميديد ناگهان به سمت دكل حفاري حمله ور شد و شروع كردن به زدن دكل با مشت و لگد. مردم محلي كه شگفت زده بودند ناگهان ايستادند جيكاك كه مردد شدن مردم را ديد و فهميد انگار نقشه اش گرفته شروع كردن با سر كوبيدن به دكل و فحش دادن كه " نامرد تو برادرم را از گرفتي" و از اين گونه صحبتها... نقل مي كنند كه چند دقيقه بعد مردم دوباره به سمت جيكاك دويدند ولي اينبار نه براي زدن و انتقام گرفتن بلكه براي دلداري دادن به او و جلوگيري كردن از كوبيدن سرش به دكل!

2- از ديگر حكايات جيكاك عصاي معروف است كه با آن معجزه مي كرد و وقتي آنرا به بدن كسي مي زد به آن شوك عجيبي منتقل مي شد! جيكاك مدعي بود عصاي او بهترين وسيله براي تشخيص حلال زاده بودن افراد است و با همين شگرد بسياري از كساني را كه به دليل مختلف مي خواست از وجهه اجتماعي و قدرت بيندازد ، تخريب مي كرد ! بعد ها فاش شد كه در عصاي معجزه آساي مستر جيكاك جز يك پيل خشك الكتريكي و يك مدار ضعيف انتقال برق هيچ چيز وجود نداشته و جريان ضعيف برق باعث انتقال شوك الكتريكي به افراد نگون بختي مي شده كه مستر جيكاك هنگام تماس عصا با آنها ، دكمه وصل جريان را فشار مي داده !!

3- در مجلسي او حاضران را دروغگو معرفي مي كرد و هنگامي كه قرار بر اثبات شد، كبريتي روشن كرد و گفت: هر كس راست بگويد اين كبريت ريشش را نمي سوزاند. اول كبريت را به ريش خود گرفت كه نسوخت سپس ريش تمام افراد ساده لوح حاضر را سوزاند . به آنها قبولاند كه دروغ گفته اند و البته بعد ها مشخص شد كه ريش او مصنوعي و نسوز بود .

4- اقدام بعدي جيكاك پوشيدن لباس روحانيت و عمامه گزاري وي بود! جيكاك مجلس وعظ و منبر برپا ميكرد و آخرش هم روضه امام حسين ميخواند و وسط روضه موقعي كه همه داغ مي شدند ناگهان عمامه خود را به درون آتشي كه وسط مجلس بود پرتاب ميكرد! از بند قبل علاقه جيكاك به پارچه نسوز را بياد داريد . عمامه نميسوخت و جيكاك آنرا به عنوان معجزه خود بيان ميكرد و ادعاي سيد بودن ميكرد! در ضمن او هيچكس را هم به سيدي قبول نداشت چون عمامه آنها در آتش ميسوخت! از اينجا بود كه او به "سيد جيكاك" معروف شد..

5- به هنگام ملي شدن صنعت نفت، جيكاك يا به قولي سيد جيكاك با گشت و گذار ميان عشاير بختياري اين شعار را به گويش بختياري براي آنها طرح نمود : "تو كه مهر علي من دلته                نفت ملي سي چنته"   

"يعني تو كه مهر علي را در دل داري براي چه به دنبال ملي شدن نفت هستي"                 

بعضي از عشاير بختياري زندگي خود را رها كرده و با تشكيل دسته جات متعدد و درست كردن پرچم و علم هاي گوناگون علي علي گويان به امامزاده ها رفته و طلب عفو مي كردند.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:43  توسط صادق  | 

نوع كار در شركت ما اقماري است عني كارگران دو هفته در بيابان كار مي كنند و دو هفته ديگر را استراحت مي كنند كه البته مدت زمان كار با توجه به شرايط ممكن است حتي به سه يا چهار هفته نيز افزايش پيدا كند. اين دور بودن از خانواده به مدت طولاني تاثيرات بسيار بدي بر روي زندگي خانوادگي كارگران مي گذارد كه ملموس ترينش از راه بدر شدن فرزندانشان بعلت نبود پدر و مادر بالاي سر بچه هاست. اما يكي ديگر از اثرات كار اقماري دور بودن بمدت زياد كارگران از همسرانشان است كه گاها موجب رخ دادن داستانهاي بياد ماندني مي شود. در زير چند تا از اين داستانها را به ترتيب بي ادبي بودنشان مي نويسم هرجا كه حس كرديد مطلب خيلي بي ادبي شده داستان بعدي را نخوانيد چون بي ادبانه تر از قبلي است:

 

1- ميگن يكي از همكاران بعد ازدو هفته كار پاسي از شب گذشته به خانه رسيد. دم در خانه كه رسيد يادش امد كه كليدش را جا گذاشته است خب زنگ هم نميتونست بزند چون اگر زنگ ميزد بچه ها از خواب بيدار ميشدند و ديگر نميشد سروقت خانم جان رفت بخاطر همين يك سنگ بزرگ پيدا كرد و كشان كشان جلوي در خانه آورد تا پايش را روي آن بگذارد و از بالاي در به داخل خانه برود. اين كار را كرد و بدون اينكه كسي بيدار شود بداخل خانه رفت و كارش را هم انجام داد اما صبح كه شد اهل خانه ديدند كه سنگ بسيار بزرگي دم در خانه است كه معلوم نيست چه كسي آنرا دم در گذاشته است. شاهدان عيني نقل مي كنند چهار مرد با تلاش بسيار توانستند آن سنگ را از جلوي درب خانه كنار بگذارند!

2- يكي از رانندگان اتوبوسهايي كه كارگران را در پايان دوره اقماري از سركار به خانه مي آورد نقل ميكرد كه در هنگام يكي از همين برگشتنها هي كارگران نق ميزدند كه يالا زودتر! چقدر يواش ميري! گازش بده! .... گفت من ديگه عصباني شدم و ماشين را كنار زدم و امدم جلوي اتوبوس و خم شدم و لوارم را كندم و شروع كردم به داد زدن كه: بابا بياييد ترتيب منو بديد اما ولم كنيد خب دو ساعت ديرتر برسيد و كرمتون را بريزد بهتر از اينه كه اصلا نرسيد و ببرمتون ته دره...

3- ميگن زن يكي از كارگران اقماري پيش دكتر زنان و زايمان ميره و دكتر بهش ميگه كه شما ديگه نبايدبچه دار بشيد خانمه هم برميگرده ميگه خانم دكتر اقماري دوني چنه؟ دكتر ميگه نه خانمه ميگه: هي دكتر اقماري سنگم سولاخ ايكنه چه برسه به موي بدبخت!

4- يكي از كارگرها تعريف ميكنه كه بعد از سه هفته كار بالاخره اومدم خونه نصف شب رسيدم و اونقدر داغ بودم كه سريع برنامه را شروع كردم و بعدش هم خوابيدم. صبح ديدم كه بچه ها در اتاق خواب را ميزنند و ميگند بابا ميخوايم بريم مدرسه پول هفتگي مون را بده، من سريع شلوار پوشيدم و رفتم تو هال اما همينكه بچه ها ديدنم همشون زدند زير خنده بهشون گفتم كه كره خر ها چرا ميخنديد؟ هيچكدومشون جواب نداد منم گفتم كه اگر نگيد از پول هفتگي خبري نيست و همتون بريد گمشيد! آخرش پسر كوچيكه گفت: بابايي چرا شلوار مامان را پوشيدي!

5- ميگن يكي از كارگران 4 هفته بود كه سركار مانده بود و خونه نرفته بود. قرار بود كه روز بعد عازم خونه بشه اومد تو اتاق تلفن و گوشي را برداشت و شماره خونه اش را گرفت و شروع كرد به حرفزدن با خانمش... اما ناگهان يه جمله گفت كه تمام افرادي كه تو اتاق تلفن بودند از خنده منفجر شدند:

  زن مو فردا دارم ميام خونه اون مرغ سياهه را از تو انبار دربيار پرهاش را بكن ميخوام بيام بخورمش!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 15:51  توسط صادق  | 

جناب سرهنگ حالا كه جريمه كردي و ما هم كه كاري از دستمون برنمياد، ولي خدائيش جاي فلكه تو خيابون نيست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:46  توسط صادق  | 
سال 87 هم شروع نشده 13 تا و خورده ايش رفت گرچه جاتون خالي اين 13 تاي گذشته معمولا به گشت و گذار گذشت اما خب اين حس لعنتي "چه زود گذشت" معمولا روزهاي اول هر سال منو ديوونه ميكنه. نميدونم چرا ولي تقريبا تمام سال تحويل ها و تولدهام دارم به اين فكر ميكنم كه "هي رفيق يه قدم ديگه به آخر خط نزديك شدي" اي خدا لعنت بكنه كسيكه اين ساعت و تقويم و سال و ماه و خلاصه هرچي مرتبط با زمان را اختراع كرد كه اينها هي تو گوش ما بخونن كه "الان زنگو ميزنن و تو هنوز هيچ غلطي نكردي" از اين شر و ورها كه بگذريم سال جديد براي من با يك تجربه جديد همراه بود و اون هم رانندگي جاده بود. قبلا هم بيرون شهر رفته بودم ولي در حد 50 كيلومتر ولي اين دفعه رفت و برگشت ماشين 3000 كيلومتر انداخته بود. كلا تجربه خوبي بود و خيلي اسونتر از اونچيزي بود كه فكر ميكردم. درضمن ماهي كوچولوي ما هم دومين عيدش را ديد گرچه ديگه زياد نميشه بهش گفت ماهي كوچولو چون حسابي باد كرده. نميدونم چه سريه كه اين بچه قد نميكشه و هي چاق ميشه زياده عرضي نيست سال نو مبارك
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 14:2  توسط صادق  | 

1- سلام

2- عيدتون مبارك

3- قبل از هر چيزي دعوت ري را را پاسخ گويم: بهترين پست وبلاگ من هفت شهر عشق عطار است كه خودم هروقت خسته ميشم، ميشينم دوباره ميخونمش..

4- جريان ماهي قرمز ما كه يادتونه، طرف هنوز زنده است و اگر خدا بخواهد و اتفاق خاصي نيفته انشاله دومين بهار زندگي اش را هم تجربه خواهد كرد البته دومين عيد را سر سفره هفت سين ما نخواهد بود كه با اجازه دوستان عازم سفريم و سفره اي در كار نيست

5- گفتم سفر، جاتون خالي عازم بندرعباس و قشم هستيم با يك توقف كوتاه در شيراز. جا همتون خالي انشاله به ما هم خوش بگذره... راستي كسي اگر سفارشي چيزي داره بگه من در خدمتم... شوخي كردم!

6- اسباب كشي به خونه خودمون كا با هزار تا وام بالاخره موفق به خريدنش شديم ( فكر كن 52 ميليون خونه خريديم كه 47 تاش وامه) شايد مهمترين اتفاق امسال بود.

7- محل كارم هم جا به جا شد البته شركت همان است فقط قسمت كاري ام جابه جا شد و از يكجايي كه به ندرت وقت دستشويي رفتن پيدا ميكردم به اداره اي اومدم كه اكثر اوقات دارم يه قل دو قل بازي ميكنم. خداراشكر!

8- خانم جان هم امسال گواهينامه گرفت

9- ترين هاي فرهنگي سال 86 باي من هم عبارت بودند از:

بهترين كتابي كه خواندم : بادبادك باز اثر خالد حسيني

بهترين فيلمي كه ديدم: عزيز ميليون دلاري ( نگيد طرف چقر عقبه خب فيلم امسال به دستم رسيد ديگه)

بهترين آهنگي كه شنيدم: سلام آخر احسان خواجه اميري

10- تو اينترنت هم فكر كنم آشنايي با سايت بالاترين مهمترين اتفاق بود كه منو كمي از وبلاگ نويسي و وبلاگ خواني دور كرد

11- يادتونه اول سال گفته بودم كه امسال ميخوام وزنم را برسونم به 100 كيلو: زرشك!

12- اين يكي را ديگه عمرا يادتون نمياد: من قرار بود امسال فوق ليسانس قبول بشم: همچنان زرشك!

13- هاي مردمان براي عيد اهواز نياييد هوابس ناجوانمردانه افتضاح است. ولي اگر دوست داريد ببينيد هواي غبارآلود يعني چه يا اگر دوست داريد كه بفهميد كه چگونه ميشه كه مه باشه ولي بجاي ذرات معلق آب،  مه از خاك تشكيل شده باشه قدمتون روي چشم اهواز به اين بزرگي در خدمت شماست!

14- عيدتون مبارك

15- خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:30  توسط صادق  |